سيد محمد باقر برقعى

210

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جان او روشن ز مهر ايزديست * جايگاهش نوبهار سرمديست او شهيد است و بماند جاودان * پس چرا در مرگ او زين‌سان فغان ؟ گر به كردارش كنى يك‌دم نظر * پردهء شب را شكافى چون سحر نام او گر مىبرى ، انديشه كن * در زمين پاك عشقش ريشه كن خار ظلم و كينه را بركن ز جا * سينه را پر كن ز ميناى صفا همنشين با مردم افتاده باش * چون علىّ در زندگى آزاده باش از چراغ عشق او نورى بگير * تا نمانى در حصار شب اسير پرتو مهر نگار مىرسد امشب از افلاك نويدى به زمين * به دل شب‌زدگان نور بپاشد چو نگين مىوزد باز نسيمى ز چمنزار خدا * نكهت عشق بپاشد همه جا بر دل ما شبنم شوق تراوش كند از گونهء ياس * نرگس از بستر خود چشم گشايد به سپاس غنچه‌اى مىشكفد بر چمن از جنس بهار * جلوه‌گر گشته در او پرتوى از مهر نگار هديه‌اى ناب به دامان محمّد ، ز فلك * ظلمت و طينت او هست فراتر ز ملك همچو الماس نشيند به دل پاك علىّ * منجى گشته در او جلوهء مهر ازلى دل پاكش چون نشيند به شبستان دعا * گوش جانش شنود نغمهء مرغان خدا مظهر صدق و صفا ، سينهء بىكينهء او * صاف و شفاف ، حضور دل آيينهء او گلى از باغ بهشت است نپايد به جهان * عطرش امّا همه دم تازه كند روح زمان ناتوان دست قلم ، چون بنويسم من از او ؟ * « فاطمه ، فاطمه است » آينه‌ها روشن از او فاطمه روح كمال است ، نگنجد به بيان * او فراسوى كلام است ، نيايد به زبان نيست بالاتر از اين وصف كه او فاطمه است * كه به عصمت ، به صفا ، صدرنشين بر همه است سايهء بهار مىچكد غم ز واژهء بدرود * بر كلام دريغ اشك‌آلود